خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

اومدم که حذف کنم

ولی دلم نیومد

هر کدوم از پست هام یاد آور همون لحظه هامه که با خوندنش دوباره حسش می کنم

لحظه های خوب یا بد

فعلا نمی دونم

بعدا راجع بهش فکر میکنم

اگر بار گران بودیم و رفتیم

سلام دوستای خوبم

تصمیم دارم وبلاگمو حذف کنم، راستش دیگه از نت و دنیای مجازیش زده شدم.

و شاید بیشتر به این دلیل باشه که انگیزه ای واسه نوشتن ندارم.

خواستم یک دفعه حذف کنم گفتم بی معرفتیه، بیام و با همه کسانی که تو این مدت به من لطف داشتن و بهم سر میزدن و منو با کامنتهاشون خوشحال می کردند خداحافظی کنم.

این پستو تا یک هفته می ذارم بمونه و بعد وبلاگمو می حذفم.

دیگه اگه بدی و خوبی از ما دیدین ما رو حلال کنید.

به قول معروف اگر بار گران بودیم و رفتیم

اگر نا مهربان بودیم و رفتیم

البته می دونم نه بار گران بودم نه نا مهربان

...

..

.

همتونو به خدا میسپارم 

هرگز نرسیدن

اولش فکر نمی کردم

که دلم رو برده باشه

یا دلم گول چشمای

روشنش رو خورده باشه

اما نه، گذشت و دیدم

دل من دیوونه تر شد

به تو گفتم و دل تو

 از قصه من با خبر شد

آخ که چه لذتی داره

ناز چشماتو کشیدن

رفتن یه راه دشوار

واسه هرگز نرسیدن

می دونم دوسم نداری

مثه روزای گذشته

من خودم خوندم تو چشمات

یه کسی اینو نوشته

می دونم فرقی نداره

واست عاشق بودن من

می دونم واست یکی شد

بودن و نبودن من

اما روح من یه دریاست

پر از موج و تلاطم

ساحلش تویی و موج هاش

خنجرهای حرف مردم

آخ که چه لذتی داره

ناز چشماتو کشیدن

رفتن یه راه دشوار

واسه هرگز نرسیدن

اونقدر در تنهایی و سکوت خودم فرو رفتم که انگار زبون آدما برام خیلی نا آشنا شده.چقدر برقراری ارتباط با دیگران برام سخت شده.نمی دونم چرا تو جمع آدما اینقد احساس تنهایی میکنم.همه واسم غریبه شدن.حرفاشون.فکراشون.

چه دنیای مزخرفی دارم من.به فکر هر چیزی هستم الا خودم.

دارم شب سکوت کویر و گوش میدم.چقد سوزناکه.... و چقد با حال امشبم سازگار

شاغل شدم

بالاخره بعد از 30 روز اینورو اونور رفتن و روزنامه گرفتنو مصاحبه کردن، تونستم کار پیدا کنم.اما این دفعه مزش به دهنم اومد.هر چی باشه عرق جبین خودم بود. 

البته اگه بعد از یک هفته کارم مورد پسند آقایون قرار بگیره.

از خداشونم باشه ....... 

آخه دفعه قبل دوستم منو به یه شرکت معرفی کرد، بدون اینکه دوندگی خاصی کرده باشمو مزه بیکاریو چشیده باشم.همش هم سر حقوقش غرغر می کردم.ولی حالا به یه کم بیشتر از اون راضی شدم.چون تازه فهمیدم کسی که تو مملکت ما تجربه کاری نداشته باشه، آشنا هم نداشته باشه (همون پارتی منظورمه) کلاش پس معرکس.

البته باید بگم پارتی هم پارتی های قدیم.ما که به چند نفر سپردیم کاری برامون نکردن.منم که اصلا خوشم نمیاد به کسی رو بندازم حتی اگه دختر عمم باشه..... البته خیلی بهتره زیر بار منت کسی نری چون این طوری کسی ازت انتظاری نداره.جالب اینجاس که خودم تا جایی که بتونم به دیگران کمک میکنم و ازشون انتظاری ندارم مثلا همین جناب دختر عمه، قراره براش نما بزنمو کارشو تری دی کنم ولی هیچ انتظاری ازش ندارم....  آره جون عمم که همون مادر دختر عمم میشه،  چه جالب با هم آشنا در اومدن....  

خوب بگذریم چیز دیگه ای می خواستم بگم قاطی حاشیه شدم...

خوب محیطش زیاد جذبم نکرد، همه زیادی مثبت و خوب بودن والبته به نظر میومدن.از اونا که سرشون تو کارشون بود و از زندگی چیزی جز درس و کار نفهمیده بودن.البته هر چی باشه از اون کارفرمای قبلی که بهتره، به خاطر یه دعوای مسخره اومد هاردای همه کامپیوتر ها رو در آورد و فکر کرد که جناب مدیر عامل به دست و پاش میفته که آی آقای فلانی دستم به دومنت کارم عقب میفته، از خر شیطون پایین بیا.اما غافل از اینکه طرف بر خلاف ظاهر آروم و خونسردش ( خودش قبلا گفته بود زیاد واسه این مدیر عامل توضیح نده،آدم شوتیه) کله شق تر و غدتر از این حرفاس که ..... خلاصه این دعوا بیشتر از همه به ضرر من تموم شد،   چون به من زنگ زد و گفت که به خاطر این قضیه نمی تونن به تعهدشون ادامه بدن و خیلی محترمانه اینکه من دنبال یه کار دیگه بگردم.

منم اصلا خم به ابرو نیاوردم و گفتم که بسیار خوب.ما که سعادت نداشتیم باهاتون همکار باشیم.   

همیشه آدمای شلوغ و پر جنب و جوش منو جذب می کردن.در واقع دوستای صمیمیم اکثرا همچین ویژگی داشتن.خوب آدمایی که با هم فرق دارن جذب هم میشن.من همیشه از این جور آدما انرژی میگیرم و از بودن با اونها احساس خوشحالی میکنم.

نمی دونم شاید باید خودم در خودم این احساس رو به وجود بیارم و نباید منتظر باشم کسی این احساس رو در من به وجود بیاره.

الان حتما میگید برو خدا رو شکر کن که کار گیرت اومد، این ادا اصولا چیه؟

 شاید هم همینطور باشه.  

ردپای عشق

عشقت از خود ردپایی بر جا می گذارد

در قلب من،

زندگی من ...

و تو

در این اثر باقی مانده ،

در رد پای عشقت،

همیشه با منی !

تغییر

احساس می کنم درونم داره یه تحول اتفاق میفته.

 همیشه تو یه تغییر تعادل آدم به هم می خوره،

 این دوره بدترین دورانیه که آدم میتونه داشته باشه

 چون خیلی با خودت در گیر میشی در واقع نه آدم قبلی هستی نه آدمی که قرار بعد از تغییر بشی

 خیلی سعی کردم تو وبلاگم چیزی بنویسم

 اما هیچی به ذهنم نمیاد و همه به خاطر همین اتفاقه

 ولی از این تغییر خیلی خوشحالم

خیال

 بذار خیال کنم هنوز

ترانه هامو می شنوی

هنوز هوا مو داری و

هنوز صدامو می شنوی

 

بذار خیال کنم هنوز

یه لحظه از نیازتم

اگه تموم قصمون

هنوز ترانه سازتم

 

بذار خیال کنم هنوز

پر از تب و تاب منی

روزا به فکر دیدنم

شبا پر از خواب منی

 

بذار خیال کنم تو دلتنگیات

غروب که میشه،یاد من میفتی

تویی که قصه طلوع عشق و

گفتی و دوست دارم و نگفتی

 

بذار خیال کنم منم

اون که، دلت تنگ براش

اونی که وقتی تنهایی

پر میشی از خاطره هاش

 

اون که هنوز دوسش داری

اون که هنوز هم نفسه

بذار خیال کنم منم

اونی که بودنش بسه

 

دوباره فال حافظ و

دوباره توی فالمی

بذار خیال کنم بذار

اگرچه بی خیالمی

با سلام

چند روز پیش، بعد از مدت ها پیش ندا (همخونه دوران دانشجویی) بودم.

تا قبلنا شعر نمی گفت.اما اومد پیشمو با یه ذوق و لحن کودکانه ای بهم گفت: سهیلا می خوای شعرمو برات بخونم

شعرش خیلی ساده بود.اما به دلم نشست

ازش خواستم که برام بنویسه و تو وبلاگم بذارم

ببینید چه معصومانه و بی ریا نوشته........

 ........................................................................................................................

گاهی اوقات میرم به پشت بوم خونمون

یه نگاه به شهر میندازم و یه نگاه به کوچمون

شهر ما دودی شده، مردمش خاکستری

دلا همراز سنگ و همه جا در به دری

آدما دیگه همدیگرو دوست ندارن

خیلی آسون رو همدیگه خط میکشن

دیگه از عشق خبری نیست

با اینکه دلا واسه هم دیگه پر میکشن

دیگه از لبخند مهربون رفتگر سر کوچه خبری نیست

دیگه نون بربری فانتزی های داغ تنوری شکری نیست

دیگه تو نگاه های مادرم محبتی نیست

دیگه سر سفرمون کره و مربا عسلی نیست

صدای بچه ها تو کوچه بلند نیست

و این اصلا قشنگ نیست

تو شهر ما همه گرسنه، سفره ها همه خالی

دل جوونا شکسته مردم همه شاکی

صدای خرد شدن مردم همه گوش خراش

اما اون طرف شهر بلند می شن چند تا آسمون خراش

تو روزنامه تو مجله رایس، بیل کلینتون، بوش

بابا آخه یکی نیست بهشون بگه: به خدا شما هستید خوش

بچسبید به مملکت خودتون

یه نگاه بندازید به مردم دور و برتون

یه نگاه به دانشگاه ها بندازید

شهریه ها سر به فلک گذاشته

خودتونو جای دانشجوها بگذارید

 

دیگه مردم ما واژه صداقت و باور ندارن

اعنماد براشون مرده، چون یاور ندارن

به خدا خسته شدیم، اگه ازتون بلند نمی شه بخار

فقط یه خواهش ازتون،که اینقد زیاد ندین شعار

 

می خواهمت

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

چه بی تابانه تو را طلب می کنم بر پشت سمندی گویی نو زین، که قرارش نیست

و فاصله تجربه ای بیهوده است

بوی پیرهنت

اینجا و اکنون

کوه ها در فاصله سردند

دست،در کوچه و بستر، حضور مانوس دست تورا می جوید

و به راه اندیشیدن یاس را رج می زند

بی نجوای انگشتانت فقط

                                و جهان از هر سلامی خالی است

شانه هایت

شانه ات مجابم می کند

در بستری که عشق تشنگی است

زلال شانه هایت همچنانم عطش می دهد

در بستری که عشق مجابش کرده است

خیانت

فراموش کن چیزی رو که نمی تونی بدست بیاری ، وبدست بیاور چیزی رو که نمی تونی فراموشش کنی خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ... خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ... خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد

شکسپیر

1- امروز داشتم فکر می کردم دیگه هیچ وقت تو زندگیم عاشق نمی شم

چون اول اینکه خودم نمی خوام و نمی تونم و دیگه اینکه کسی پیدا نمیشه که من بتونم عاشقش بشم


2- دارم واسه دیدنت لحظه شماری می کنم.دارم فکر می کنم اون روز چه اتفاقی میفته؟چه جوری میشه؟چه حرفایی زده میشه؟


3- احساس می کنم خیلی خوشبختم

هر روز صبح که از خواب پا میشم و صدای مامانمو می شنونم خدا رو شکر می کنم و به امید یه روز تازه و خوب از خواب پا میشم

چقدر چیزای قشنگ تو زندگی هست که آدم می تونه با اونا احساس خوشبختی کنه

حالا می دونم که هییچ چیز تو این دنیا به اندازه دوست داشتن قشنگ نیست.

من خیلی خوشبختم

                              sa

مامانم

بعضی چیزا تو زندگی آدم اونقدر به نظر همیشگی میاد که هیچ وقت فکر از دست دادنشون به ذهن آدم نمی رسه

مثل پدر و مادر

اونقدر اونا تو بک گراند ذهنت موندنیو همیشگی هستند که یادت میره ممکنه یه روزی بیاد و......

از وقتی به دنیا میای همیشه بودن

پایدار، محکم و استوارmom

یک تکیه گاه محکم که خودتم خبر نداری چقدر این تکیه گاه قوی بوده تو زندگیت

وقتی مامانم از اتاق عمل آوردن، وقتی رفتم تو اتاق دیدم بی هوشه.

سردش بودو می لرزید.

همش صدام می کردو ازم می خواست که بگم براش مسکن بزنن.

وقتی مامانم و تو این وضعیت دیدم همه تنم لرزید.سست شده بودم.یخ زده بودم

دلم می خواست از اتاق بزنم بیرون

نمی خواستم هیچ وقت اینطوری ببینمش

آخه همیشه سرپا بودو قوی

ولی اون روز رو تخت ....

انگار همه چیزایی که از مامانم تو ذهنم بود، خراب شده بود.

دستشو گرفتم، محکم دستمو فشار داد.فهمیدم حالا اون به من تکیه کرده

خیلی ترسیده بودم

فکر می کردم از پسش بر نمیام

فکر می کردم مامانم بد کسیو انتخاب کرده

کسی که خودش هم به اون احتیاج داره

اون شب خیلی سخت گذشت

خونه بدون اون غیر قابل تحمله

مادر چه آرامشی میده به خونه

و تازه فهمیدم چه نعمت هایی و دارم و قدرشونو نمی دونم

و اونقد خودمو با چیزای حقیر سرگرم کردم که فرصت توجه به اونا رو از خودم گرفتم.

دلم خیلی چیزا می خواد

دلم یه زندگی می خواد 

دلم می خواد برم توی خیابونا راه برم بگردم به آدما نگاه کنم 

دلم می خواد آزاد باشم 

دلم می خواد دغدغه هیچیو نداشته باشم 

دلم می خواد دیگه به خاطر نبودت غصه نخورم 

دلم می خواد ........ 

دیگه خسته شدن از بس تو خونه نشستم و درس خوندم

دلم تو رو می خواد.......

دلم می خواد حداقل هر وقت دلم می خواد صداتو بشنوم 

دلم می خواد بعضی وقتا غافلگیرم کنی

دلم می خواد همیشه .............

دلم زندگی می خواد